سنگ فرش
هنوز هم سنگ فرش خیابان را ترجیح میدهم
به اینکه. . . .
چهره ای را جز تو ببینم
و . . .
ادامه داشت ولی ننوشتم

هنوز هم سنگ فرش خیابان را ترجیح میدهم
به اینکه. . . .
چهره ای را جز تو ببینم
و . . .
ادامه داشت ولی ننوشتم


گراهام بل عزیز......!!!
تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی به اختراع نداشت!!!
حوصله ات سر رفته بود"چسب قلب"اختراع میکردی....
می چسباندیم روی این ترک های قلب صاحب مرده مان.....
و غصه زنگ نخوردن تلفنی....
که اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم....!!!!!
ساده بگویم گراهام بل عزیز.....!!!
حال این روزهای مرا تو هم مقصری.....
یادم باشد برایت بگویم
دیگر عشق. . . . .
صدای تپش قلبها نیست
صدای فنر تخت هاست.

پشت این چهره ی آرامـ בر دلم چـﮧ مـﮯگذرב...
نمـﮯدآنـﮯ! کسی نمـﮯבآند. . .
این آرامش ِ ظاهــر و این בل ِ نـا آرام ،
چقـבر פֿـستـﮧ ام مـﮯکنـב . .
دِلتـَنگـے
عـِیـن آتـَش زیـرِ خـاکـِستـَر اَست
گـاهـے
فـِکـر میکـُنے تـَمـام شـُده
اَمـا یـِک دَفـعـه
تـَمـآم وُجـودَت را آتـَش مے زَنـَد
بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟
غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟
رودم و با گریه دور می شوم از خویش
از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟
مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم
طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟
تنگ پر از اشک و چشم های تماشا
ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !
پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود
حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟
وقتی دلت گرفته
وقتی حال وحوصله نداری
وقتی بغض کردی ولی دلیل بغضت رو
فقط خودت میدونی و نمیخوایی کسه دیگه ای بفهمه
وقتی میخوایی تو خودت باشی و با خودت خلوت کنی
وقتی میخوای بری یه گوشه ی دنج پیدا کنی و خودت باشی و خودت
بقیه ازت توقع دارن که عادی باشی مثل تمام روزها
چقدر سخته! ! ! !
سخته . . . . .
سخته . . . . .
خیلی سخته. . .
گاه می اندیشم،
چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم،
همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم
و باران.....
و انسان هایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران هستند.
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم
که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …
غصه هایت برای من …
همه بغضها و اشکهایت برای من . . .
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده

عشق واقعی چیست:
1.اطمینان قلبی
2.پاکی و صداقت
3.گذشت و ایثار
4.پذیرفتن طرف مقابل
5.عشق نه احساسات
6.عشق باید بسازد نه ویران کند
7.تعالی و سوئد نه شکست و سقوط
8.عشق یعنی اینکه در یک دل دو دوست نگنجد
9.عشق یعنی آزادی و آزادگی نه دربند بودن و اسیر شدن
10.عشق یعنی پرواز تا خدا
11.در عشق پاک هرگز ترس و اضطراب و دو دلی وجود ندارد
12.عشق باید زیبای آفرین باشد
13.عشق باید به انسان نشاط دهد نه افسردگی و تنهایی و غم
14. عشق باید ما رابه عبودیت برساند نه فراموشی
و بالاخره عشق باید همراه با معنویت باشد
و هوای نفسانی چنین عشقی پشتیبانش خداست
بهانه خواستم که بروم...
خواستم که از دنیا تو و این ادم هادور شوم....
امانشد شاید جرات رفتن را نداشتم
شاید فقط یک ثانیه درنگ بود که
همه چیز را عوض کرد ....
شاید ان شب تا صبح همه چیز تمام میشد اما
نشد هر چه فکر کردم دیدم تصمیمه خودخواهانه ای است
ماندم اما نه برای خودم .....
ماندم برای دیگران ....
زندگی میکنم به خاطر ان ها....
فقط نقش مرده ای را بازی میکنم که نفس میکشد....
از این همه تردید برای
رفتن خسته ام کاش میشد همه چیز تمام شود....
دلم یک مرگ بی دغدغه را میطلبد.....
دلم میخواهد بمیرد دلم که نه .. او که مدت هاست مرده ...
روحم از این اسارت خسته شده ...
جسمم توان ادامه دادن به این
وضع را ندارد حالا این منم که میخواهم بمیرم ...
میخواهم بخوابم یک
خواب ابدی خوابی که مثل هر شب با خیال تو شروع شود
یک خواب عمیق خسته ام میخواهم بخوابم.....
اما خوابم نمیبرد...
بهانه برایم قصه میگویی؟؟؟
یا نه میشود لالایی بخوانی؟؟؟
میشود سرم را روی زانوهایت بگذارم؟؟؟
میشود.....
ولی آخر چه گونه می شود عشق را نوشت ؟
می شود یک روز که باران می بارد ،
در قهوه خانه یی سبز چای سرخ نوشید
و به کسی اندیشید که با موهای پریشان
و چشم های سیاه ِ ریز ،
یا پیراهن ِ قهوه یی در کتاب ِ هنر آشپزی
به دنبال ِ ردِپایی از خرس ِ نیستی می گردد !
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید !
گوش کن !
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد !
اما به جای آن ،
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم !
گوش کن :
یکی بود ، یکی نبود !
زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه ،
به جای خواندن ِ آواز ِ ماه خواهر من است ،
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن ،
به جای پختن کلوچه ی شیرین ،
ساده و اخمو ،
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند !
یا می توانم قصه ی نقاش ِ چاقی را برایت تعریف کنم ،
که سی ُ یک روز ِ تمام برای نقاشی از چهره ی طلایی ِ خورشید ،
چشم به آخرین نقطه
در انتهای آخرین انحناهای زمین می دوخت !
غروب ها به دنبال طلوع می گشت !
صدای شیون در اوج است !
می شنوی ؟
یاد گرفته ام وقتی بغض می کنم
وقتی اشک می ریزم
منتظر هیچ کس نباشم
وقتی زمین میخورم خودم بلند شم
چون میدونم همه رهگذرند

دلخورم. . . . . . . . . . .
دلخورم از تویی که بیهود محبت کردی
و
منی که بیهوده دل به تو دادم
محبتت وامی بود که بهره اش بیشتر از خودش بود
هنوز هم بهره اش را میپردازم
نیمدانم تا کی تمام میشود
یا اصلا تمامی دارد که
تمام بشود
و . . . . . .
دل دادنم مانند سپرده ای بود که هرگز بهره ای نداشت


پلک من می پرد امشب خبری در راه است
شاید این بار نسیم سحری در راه است
خبرآمد که طبیب دل بیمار آید
خبر آمد که مسیح دگری در راه است
ابررحمت به زمین باز نظر خواهد کرد
صدف کون و مکان را گوهری در راه است
تا به معراج توانی برسی جبرائیل
راه دشوار تو را همسفری در راه است
ای که درباره ی خوبان جهان می پرسی
از همه خوبتران خوبتری در راه است
تا نگویند ملایک که چرا آدم را....؟
بر تر از کل ملایک بشری در راه است
<< آسمان بار امانت نتوانست کشید>>
مژده ای عشق که مرد خطری در راه است
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،
شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!
و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ
قشنگِ زندگیم خرید ام...
تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....
دیوانـــــه،
خود خــــواه،
بی احساس.................
نمیــــفروشــــــــم..!!!!
وقتــــی مــی گویـــمـــ :
برایـــمــ دعــا کــــن یـــعنـــی کـــمـــ آورده امـــ . . .
یــعنــــی دیــگـــر کـــاری از دستـــ خـــودمـــ
بــرای خـــودمـــ بـــر نــمــی آیــــد !
...
...خنده هایم شکلاتی شده اند ولی زیادی خالص …
...تلخ تلخ …
دعای باران چرا؟؟؟
دعای عشق بخوان...
این روزها دلها تشنه ترند تا زمین!!!

کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج((نه من)) ،دره ((او))؟
وندا آمد: لب بسته بپو.
مرغی رفت، تنها بود پر شد جام شگفت.
وندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!
دستم در کوه سحر ((او)) می چید، ((او)) می چید.
وندا آمد:و هجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا.در هر گام دنیای تنها تر، زیباتر.
و ندا آمد:بالاتر، بالاتر!
آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟
و ندا آمد خلوت ها می آیند.
وشیاری ز هراس.
وندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!
((او)) آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم: